أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
349
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
ايمان ندارى تا او اقرار آورد و گويد : بلى ايمان دارم و ليكن تا دلم ساكن شود علم اليقين به عين اليقين بدل گردد و جماعتى گفتهاند و اينها عبد الله عباس و سعيد جبير و سدىاند كه سبب آن بود كه خداى تعالى چون خواست كه ابراهيم را بخليل خود گيرد ملك - الموت را فرستاد تا او را بشارت دهد بخلّت ابراهيم در سراى نبود چون بازآمد مردى را در سراى خود ديد و او مردى غيور بود آهنگ او كرد و گفت : از كجا درين سراى آمدهء بىدستورى خداوند سرا ؟ - ملك الموت گفت : مرا خداوند سراى فرستاده است بدانست كه او ملك الموتست گفت : تو ملك الموتى ؟ - گفت : بلى گفت براى چه آمدهء ؟ - گفت : آمدهام تا ترا بشارت دهم بخلّت كه خداى تعالى ترا بدوست خود گرفت گفت كى ؟ - گفت : آنگه كه چون دعا كنى بدعاى تو مرده زنده كند ابراهيم عليه السّلام مدّتى صبر كرد آنگه خواست تا بداند كه وقت آن وعده است گفت ؟ - رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي بالخلّه ؛ ليكن تا دلم بيارامد و ساكن شود به آنكه تو مرا خليل خود گرفتى ، خداى تعالى او را گفت : چهار مرغ بگير عبد اللّه عبّاس گفت : طاوس بود و كركس و كلاغ و خروس ابن جريج گفت : كلاغ بود و خروه و طاوس و كبوتر اهل اشارت گفتهاند كه : اختصاص اين مرغان براى آن بود كه طاوس مرغ با زينت است و كلاغ مرغى حريص است و خروه شهوانى است و كركس دراز عمر است و كبوتر الوف است گفتند كه : اين چهار مرغ را بگير با اين چهار معنى و بكش كركس را بكش و طمع از درازى عمر برگير و طاوس را بكش و طمع از زينت دنيا بردار كلاغ را بكش و گلوى حرص ببر و خروه را بكش و مرغ شهوت را پر و بال بر كن و كبوتر را بكش و الفت از همهء جهان بگسل تو بحقيقت اين چهار مرغ بو العجب مرغى كه بر يك صفت نمىمانى زينت طاوست نيست رعونت او دارى ، جدّ كلاغت نيست حرص بيش ازو دارى ، غيرت خروهت نيست در شهوت بيش ازوئى ، حكم تو در ميان مرغان عجب است و حديث تو در ميان ايشان غريب ، از جملهء مرغان تو كدامى و از كدامت شمرند . ؟ ! سيمرغ نهء كه بىتو نام تو برند * طاووس نهء كه با تو در تو نگرند